جهانبخش نورائی
27 مردادماه 1404
تاریخ پر از فیلسوفان و هنرمندان تلخ اندیش، بدبین و پوچ گرائی ست که دنیا را شیطان زده و رو به فنا می بینند. ایرادی ندارد. هرکس آزاد است عالم را آنطورکه می پندارد تصویر کند. مخاطب هم حق دارد نگاه انتقادی به این نوع جریان های فکری و هنری بیندازد و نظر بدهد. از این رو، من در اصل با مضمون ظلمت زدگی در “پیر پسر”، که فیلمساز می کوشد با شاهد آوردن از ادبیات و نقاشی و اساطیر برای آن سابقه و توجیه بتراشد، مشکلی ندارم. مشکل، بی آنکه بخواهم برای دیگران نسخه بپیچم و فکر و سلیقه ام را به کسی تحمیل کنم، در شکل نمایش ظلمت و عزم فیلمساز است برای تسخیر تماشاگر از راه شکستن خودسرانه ی حرمت ها، تحقیر بدن انسان، نفرت بار کردن روابط پدر و فرزند، له کردن مرزهای اخلاقی، خود آزاری و دیگر آزاری، راه انداختن حمام خون، عیاشی و تریاک کشی و الواطی و خلبازی، و یکه تاز کردن غریزه- به خصوص غریزه ی جنسی – در متن یک داستان پر چاله چوله اما هیجان انگیز و پرکشش. پس مشکل من با این فیلم جنائی دلهره آور، فقط غش کردن تمام عیار و بی رودربایستی فیلمساز به طرف بدی و ظلمت نیست، در تجسم و اجرای ماهرانه آن هم هست.
اگر خوشبین باشیم و فرض کنیم “پیر پسر” تبلیغ کننده و ترویج گر خشونت و رفتار وحشیانه نیست و در واقع می خواهد پلیدی و پستی و ضرب و زور و ریا و دروغ و لاابالیگری و هرهری مسلکی را با پرده برداشتن از آنها نقد کند و احتمالاً با ضحاک های روزگار ما و حتی ضحاکهای سراسر تاریخ در بیفتد، می بینیم که باور کردنش سخت است. زیرا با همان خشونت صریح و زبان و لهجه ی آلوده سخن می گوید و سرانجام، پلشتی و بدی را، دانسته یا ندانسته، باز تولید می کند و خود شبیه آنها می شود. سینمای بازاری سوء استفاده گر امروز از این نفرت پراکنی ها کم ندارد. اما از دیرباز،گاهی صابون آن به تن سینمای متفاوت هم خورده است. در مثل مناقشه نیست. یادم می آید که پیر پائولو پازولینی ، دچار چنین تناقضی شد و و در فیلم “سالو یا صد و بیست روز سدوم” برای نشان دادن پستی و ددمنشی فاشیسم، مدفوع خواری را بی پرده پوشی نشان داد. اما خود فیلم با انزجاری که در تماشاگران- اگر نگویم همه- برانگیخت، کم و بیش تبدیل به یک پدیده ی فاشیستی شد، چرا که هنرمند بی پروای مرز شکن دفع فاسد با افسد کرده بود.
هنرمندی که بخواهد خشونت را، بی آنکه تماشاگر را آزار دهد، بیان کند، معمولاً از خلاقیت و نوآوری کمک می گیرد و نتیجه گاه بسیار گیرا تر و ماندگارتر از خشونتهای عریان و چندش آور خواهد بود. اگر صحنه ی خفه کردن در “شازده احتجاب” فرمان آرا را به یاد بیاوریم می شود دید که بی آنکه مخاطب را وحشت زده و بیزارکند، یک سر و گردن از صحنه ی خفه کردن با بالش در “پیر پسر” بالاتر و تاثیر گذار تر است. اما “پیرپسر” با بمباران سه ساعت و خرده ی تماشاگر هوش و حواس و احساسات و اعصاب او را به بازی می گیرد، و به ندرت فرصت اندیشیدن و تعامل با اثر، همراهی با شخصیت ها و چون و چرا کردن در مفاهیم و رخ دادها را به تماشاگر می دهد. فرم فیلم عملاً نیروی مهاجم مستبدی ست که چشم و گوش تماشاگر را قبضه می کند و او را به همان راهی می برد که فیلمساز نیت کرده است.”پیرپسر” با این فوت و فن عملاً بیننده را تا حد زیادی برده ی بی اراده خود می کند و در لبه صندلی نگه می دارد. فست فودی هم که به او می دهد چیزی جز پیتزای انواع پلشتی و خیانت و سنگدلی و بیرحمی و جفنگ گوئی و حال کردن در شیره کش خانه و زنبارگی وچشم چرانی و فرو کاستن دولت عشق به ساق پای یک زن وسوسه گر نیست. هرچه فکر می کنم در تمام طول فیلم یک آدم درست و حسابی، یک نقطه روشن، یک دانای بیدار پیدا نمی شود که مغزش کار کند و امکان رها شدن از جهنم این دارالمجانین را سر سوزنی هم که شده پیش رو بگذارد. علی فیلم هم که مفتخر به”خصائل نیکو” ی مسیحائی ست، در مرز ساده لوحی و پخمگی قرار دارد و مقابله اش در آخر کار با پدر، صرفاً عاطفی بوده و برای نجات برادری ست که اگر زنده می ماند در آینده احتمالاً پدرشارلاتان وبی رحم دیگری از آب در می آمد. نهایتاً چنین می نماید که “پیر پسر” یک درام سر هم بندی شده غلط انداز است با مایه توالی درنگ ناپذیر شر و تباهی در همه حال و در همه جا.
اگر “پیر پسر” را از منظر تاویل و معنا کردن استعاره ها، رونوشت صادقی از روزگار خود تصور کنیم، مسلماً با روایتی کم و بیش جعلی و سطحی و اغراق شده رو به رو خواهیم شد. اگر آنرا جلوه ای از اساطیر و افسانه های پدر و پسرکشی و دیو و دد معنا کنیم، باز هم فیلم به این شکلی که می بینیم کم می آورد و تاریخ گوشزد می کند که رستم با پسر خود سهراب سر قر زدن یک بانوی طناز و چسبیدن به مال و منال دنیا و فروختن یا نفروختن خانه دعوا نداشت. از ضحاک فیلم هم که گود را بی پهلوان دیده و گردنکشی می کند، باید پرسید جانا پس قضیه ی فریدون و کاوه و به بند کشیدن ضحاک درکوه البرزچه شد؟ .به نظر می رسد قهرمان فیلم با قایم شدن در پشت اسطوره های دستکاری شده، جای امنی برای کشیدن چند بست تریاک پیدا کرده است.
اگرهم با تکیه بر نگرش باستانی “پیر پسر”،که در نام غلام باستانی(حسن پورشیرازی) و اشیاء و فضاهای فیلم جا خوش کرده، فرض کنیم در همه ی دوران ها بر هستی و روح بشر، بر همه ی ملت ها، و حکومت ها فقط بدی و زوال حاکم بوده، مسلماً تمدن امروز، با همه کاستی ها و تلخی ها و تبعیض هایش، پدید نمی آمد؛ نسل بشر رشد نمی کرد و در همان تنگنای غار لت و پار می شد و برای همیشه ور می افتاد.
“پیر پسر” از هیولا می گوید، اما به گونه ای هیولا را توصیف میکند که به نظر من- و نه لزوماً همه- با حجم بالای خشونت و بیرحمی جسمی و کلامی و قلدر مآبی و لات بازی اش، کم و بیش تبدیل به یک آفریده ی هیولاوش می شود. تمام استعدادهای درجه یکی که در”پیر پسر” دست به دست هم داده و هنرنمائی می کنند، برآیند کارشان متاسفانه این فیلم بیزار کننده است که نهایتاً به نفع شر تمام می شود. پورشیرازی با پیکر نخراشیده و بد قواره ی درشتی که انسانهای اولیه و دیو شاخدار را به یاد می آورد، چون صخره ای عظیم روی بیننده فرود می آید. گوئی به غار برگشته و جز دنیای وحش چیز دیگری نمی شناسد. رفتار و چهره سنگین و چرک و مخوف او بلائی ست که ایمن ماندن ازآن آسان به نظر نمی رسد. بیشتر تیپ های فیلم ، بخصوص پدر زورگوی لومپن رعب انگیز، انتزاعی و خیالی و نمادین اند، اما بازی های گیرای هنرپیشه ها و چیدمان محیط و روابط و گفتار واقع نما، لباس و ظاهر رئالیستی بر آنها پوشانده که چیزی جز جذاب کردن و واقعی جلوه دادن امر غیر واقعی نیست و می شود آنرا نوعی ابتکار گول زننده دانست. البته خیلی ها از بازی پرزور و نافذ پورشیرازی تعریف کرده اند، اما کمتر شنیده ام کسی همزمان با پرداختن به محتوای فیلم، از شری که این شکل از بازی کوبنده ی اقتدارگرا می آفریند و تماشاگر را در چنگ خود می فشارد و به وحشت می اندازد، حرفی زده باشد. استبداد فقط در محتوی نیست، در بازی پورشیرازی و سر و شکل او هم هست. گوئی با یک فیلم ایدئولوژیک کوبنده و جذاب رو به روئیم. اما در عالم هنر، جذابیت، البته جز برای اهل سرگرمی و وقت گذرانی، به تنهائی ملاک و معیار ارزش نیست. این تأکید مکرر بر استیلا ی ازلی- ابدی بدی و دل سپردن به آن در عالم سینمای خشونت گرای عفونت زده احتمال دارد تماشاگر مجذوب را خلع سلاح کند و با کم کردن حساسیتش به عفونت و وحشیگری، ذائقه و عادت تازه ای به او تزریق کند. همان حکایت دباغ در مثنوی مولانا ست که به بوی گند عادت کرده بود و چون به بازار عطر فروشان گذرش افتاد، در برابر رایحه ی خوش تاب نیاورد و در جا از هوش رفت. فیلم خوب، افزون بر جذابیت اجراء، نیاز به حرف و فکرتازه و پر قیمتی هم دارد که به گفتن بیارزد، به دل بنشیند و بیننده را به اندیشیدن وا دارد. البته “پیرپسر” در جلب مخاطب بسیار موفق بوده و فروش بالائی داشته است. بی شک، سر و صداهائی که پیرامون فیلم و توقیف آن راه انداختند و همه را کنجکاو دیدن “پیرپسر” کردند در این کامیابی بی تاثیر نبوده است. انسان در جامعه ای که از چپ و راست ممنوعیت می بارد، طبعاً مشتاق وحریص دیدن چیز نادیده ای ست که از او منع کرده اند. خدا نیامرزد پدر سانسورچی های این مملکت را که با این جور بگیر و ببند و مانع تراشی و توقیف فیلم ها نه تنها به آزادی بیان و جریان آفرینش فکری و ذوقی آسیب می زنند، بلکه در همان حال بی آنکه بخواهند تبدیل به مشتری جمع کن و بازاریاب برخی فیلمها- و البته نه همه ی آنها- شده اند. دور نیست روزی بیاید که زیر میزی دادن برای توقیف کردن فیلم هم رسم شود. در یک برنامه ویدیوئی آقای محترمی به مخاطبانش می گفت “پیرپسر” که تازه روی پرده آمده چهار سال توقیف بوده، زودتر بروبد تماشا کنید مبادا دوباره توقیف شود! بد نیست یک تحقیق جامعی انجام بگیرد که چند نفر پس از دیدن “پیرپسر” مایل بودند دوباره آن را ببینند تا میزان ارزش ذاتی خود اثر و ماندگاری آن در گذر زمان روشن تر شود.
دایره سیاهی و تباهی”پیرپسر” با بن بست آخر فیلم و این نگاه یاس آلود بسته می شود که اگر با قدرت شر گلاویز شوی، خودت هم بازنده ای وبا او به فنا می روی. درها بسته است و راهی برای رهائی نیست. چنین نگاهی آدم کنار گود نشین عافیت طلب را وا می دارد از ترس بدتر شدن اوضاع، با هر مصیبتی بسازد و بسوزد. این انفعال به مزاج قدرت هم شاید خوش بیاید. اما خیلی ها با این نگاه نمی توانند کنار بیایند. راههائی جز خشونت ورزی برای کاستن از پلیدی هنوز هست و تعطیلی بردار نیست. اگر تمام دنیا و زندگی ما را مانند “پیر پسر” گند و چرک وکثافت و نفرت و زور و ستم و تاریکی بردارد، این به آن معنا نیست که رسم پاکی و مهر و زیبائی و لطافت و آزادگی و راستی و مروت و امید و روشنائی و یپکار برای حقوق انسانی ومحیط زیست و زندگی بهتر یکسره از جهان برچیده شده است.
قانون طبیعت این است که نیک و بد دوشادوش همند و مدام در حال جدالند. تصور یکی بدون دیگری ممکن نیست. بنی آدم در تاریک ترین لحظه های عمر، به شکلهای مختلف اسیر بدی و زشتی در اعماق جان و روان خود و در محیط زندگی اش بوده و هست؛ اما در همان حال در برابر چنین وضعیتی ایستاده و می ایستد. هزینه هم داده و می دهد و پیشرفت و پسرفت هم دارد. رمز بقای انسان در همین کشاکش دراماتیک است. در سرزمین خود ما ایستادگی و مبارزه و تن ندادن به ظلمت و ویرانی، با همه ی فراز و نشیب و سرخوردگی ها یش، در اندیشه و هنر و فرهنگ و اساطیر وکنش مردمان از گذشته های دور جریان داشته و دارد. اگر بخواهم در سینمای ملی نمونه بیاورم به یاد فیلمهای زیبای ماندگاری چون” زندگی دیگر هیچ” و “زیر درختان زیتون”کیارستمی و”مسافران” بیضائی می افتم که سند استوارو امید انگیز ایستادگی در برابر هیولای جهل و مرگ و نیستی اند.
















